أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
383
تجارب الأمم ( فارسى )
- « تو را در هر كارى كه پيش راندهام ، سرانجام دير و با درنگ ، هم با فرجامى كه من خوش نمىدارم ، به سوى من بازگشتهاى . آن روز كه پيمبر ( ص ) در مىگذشت به تو گفتم : از پيمبر بپرس كه كار كه را خواهد بود ، سر باز زدى . پس از مرگ وى گفتم ، تا بشتابى و از ديگران پيشى جويى ، باز سر باز زدى . سپس ، آن گاه كه عمر تو را از رايزنان شورى نام برد ، بر تو راى زدم تا با آنان ننشينى ، سر باز زدى . يك سخن از من بشنو : هر چه را كه پيش نهند ، بگو : نه . مگر كاردارى ، كه هم به تو دهند . از اينان بپرهيز ، كه همواره ما را از پيشوايى باز داشتهاند و سرانجام كار به دست ديگرى افتاده است . سوگند كه ما بدان نرسيم ، مگر به شرّى كه با آن هيچ خير سود نبخشد . » على در پاسخ عباس سخنانى گفت كه پارهاى به گوش مىرسيد و پارهاى نه . چند بيت شعر در كار خويش بخواند [ 1 ] و چون روى بگردانيد بو طلحه را ديد و بودناش را در آن جا ناخوش داشت . بو طلحه گفت : - « باباى حسن ، تو را خوش نيامده است . » [ پايان كار شورى ] بارى ، عبد الرحمان خود از نامزدى كنار رفته بود و ديگران پذيرفته بودند كه كاردار مسلمانان را همو بگزيند . هنگامى كه رايزنان در درون خانه به رايزنى سرگرم بودند ، عمرو عاص و مغيرهء شعبه به آن جا بيامدند و در آستانهء در بنشستند ، كه سعد ريگى بپرانيد و از جاى برخاستند . [ 265 ] چون روز چهارم فرا رسيد ، عبد الرحمان بر منبر رفت و در همان جا كه پيمبر ( ص ) مىنشست ، نشست و سپس گفت : - « اى مردم ، در كار پيشوايتان ، پنهان و آشكار از شما پرسش كردهام . سرانجام دريافتهام كه كسى را همسنگ على يا عثمان نمىشناسيد . اى على ، برخيز و نزديك آى . » على برخاست و در زير منبر بايستاد . عبد الرحمن دست على را بگرفت و گفت : - « آيا با من پيمان مىبندى كه كار بر پايهء كتاب خدا و شيوهء پيمبر و روش ابو بكر بگزارى ؟ »
--> [ ( 1 ) ] دو بيت آن را در طبرى ( 5 : 2781 ) مىيابيد .